زندگی زیباست
زندگس آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیافروزیش رقص شعلهاش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است خاموشی گناه ماست

وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت. گفتم: تو کیستی؟ گفت: غم.
من با خودم گفتم که غم عروسکی است که بعدها با آن بازی می کنم ولی وقتی بزرگتر شدم دیدم من عروسکی هستم در دستان غم .
گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لا اقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن را
هی بخواهیم و ببوییم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید