دوشنبه 25 دی ماه سال 1385
غربت خودم را احساس می کنم
غربتی در این دنیای غریب
شکوه شکفتن در من پژمرده
هیجان صدا در من شکسته
بغض در گلوگاه دقایقم خفه شده
و اشک ها یکی پس از دیگری بر گونه آرزوهایم می چکد
آری آغاز دوباره زیستن و هزاران بار مردن یعنی این
یعنی پا نهادن در جاده بی انتهای هیچ
یعنی گم شدن در پستویی از تنهایی
یعنی در گور گناهانت خشکیدن
یعنی انگشتانت را در چرخ شعرهایت له کردن
من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم
برای من همیشه همه چیز سیاه است
و شاید در اوج شادیهایم خاکستری رنگ شود
چهره هیچ کس را به یاد نمی آورم
کسی برایم به یاد ماندنی نیست
پرواز برایم ممکن نیست چرا که نه فرشته ام نه پرنده
من انسانم انسانی از جنس خاک



