X
تبلیغات
رایتل
شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1384
شاگردی از استادش پرسید : " عشق چیست ؟ "
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور .

اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .

استاد پرسید : " چه آوردی ؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم .

استاد گفت : عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور .

اما به یاد داشته باش که باز نمی توانی به عقب برگردی !



استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم .

استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!



عاشقانه

  آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان آینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوت سرای من

از خجلت برهنگی خویش می گریست

من در کنار او

از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم

سر در میان موی تو می بردم

بر سینه ی بلند تو می خفتم

تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش

محرم تر از تمامی آیینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن

در من نهفته بود

من از تب طلایی چشمانت

آهنگ تند نبض تو را می شناختم

قلب شتابناک جهان در تو می تپید

من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو

هر بار می چشیدم وسیراب می شدم

در آن شب سیاه زمستانی

بازوی آتشین توگرمای روز را

بر پشتم از دو سوی گره می زد

دست تو ، آفتاب بهاران بود

بر پشت سرد من

من از لهیب دست تو بی تاب می شدم

وقتی که صبح پنجه به در کوبید

انگشت های نرم تو چابک تر از نسیم

نازک ترین حریر نوازش را

بر پیکر برهنه ی من می بافت

روح تو در تمام تن من

از رشته های موی

تا ریشه های دل جریان داشت

من ، شمع واژگون سحر بودم

من در تو می چکیدم ، من آب می شدم

ای مهربان دور

اکنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم

آیا تو را به خواب توانم دید ؟

یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
آیا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی

نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
از بوی گیسوان تو می مردم

کاش آن شب از کرانه ی آغوشت

یکسر به بیکرانی پرتاب می شدم
                                                          
                                                   نادر نادرپور