X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1384

چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست

 

کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت:

زیر لب زمزمه میکردو مرا می نگریست

 

پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود

که تو گفتی سر درد سرم نیست مایست

 

آتش خشم پر از قهر تو میگفت : برو

جذبه چشم پراز مهر تو میگفت: بایست

 

کاش ای کاش که بی واهمه میدانستم

راز این چشم به خون خفته بیدار تو چیست

 

گل من بر تو چه رفته است که برروی لبت

دیگر آن خنده جادویی بی شائبه نیست

 

عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهوده است

دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری است

 

شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر

زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست



 

پول یا عشق ؟؟

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بیایید بازی کنیمٍ ،مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد:یک..... دو.....سه!

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابرها رفت و

هوس به مرکززمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت!

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد100 نزدیک می شدکه عشق رفت

وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام....

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!

بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

امیدوارم خوشتون اومده باشه منبع سایت:مهرداد